شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا
میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر
آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود
به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از
خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک
که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل
فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت
کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم،
کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای
خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
روزی مرد کوری روی پلههای
ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی
را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده
میشد:** **من کور هستم لطفا کمک
کنید** **.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او
میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند
سکه د ر داخل
کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه
انداخت و بدون اینکه از مرد کور
اجازه
بگیرد تابلوی او را برداشت ان را
برگرداند و اعلان دیگری روی ان
نوشت و تابلو
را کنار پای او گذاشت و انجا را
ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار
به ان محل
برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور
پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور
از صدای
قدمهای او خبرنگار را شناخت و
خواست اگر او همان کسی است که ان
تابلو را نوشته
بگوید ،که بر روی ان چه نوشته
است؟
*درويشي به اشتباه فرشتگان به
جهنم فرستاده ميشود .*
*پس از اندك زماني داد شيطان در مي
آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي
گويد :
جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟*
*از روزي كه اين ادم به جهنم آمده
مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
جهنميان
را هدايت مي كند و…*
*حال سخن درويشي كه به جهنم رفته
بود اين چنين است:
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري
را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت
شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع
شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط
خواستم
بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه
دل مادرش را شكسته بود تا صبح
خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد……
داستان دو شهر
مسافری نزدیک شهر بزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟
زن گفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟
مسافر پاسخ داد: بسیار بد، غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز
زن گفت: مردم این شهر نیز چنین اند
هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید و راجع به مردم آن شهر سوال کرد
باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمده بود سوال کرد
مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش و بسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم غمگینم
زن خردمند پاسخ داد: پس آن ها را در شهری که پیش رو داری باز هم خواهی یافت.
فقط برای خودت!
روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟
پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!
پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!
مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!
یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد.
شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد. شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش زد و خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان روی زمین را به تو نشان بدهم که وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها آرام ترین و شادترین انسان روی زمین نیز هست!؟
دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می تواند مصیبتی بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟ شیوانا سری تکان داد و گفت: آری برخیز تا به تو نشان بدهم.
مرد تاجر را سوار گاری کردند و شیوانا نیز در کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد. یک هفته راه سپردند تا به دهکده دوردستی رسیدند که زلزله یک سال پیش آن را ویران کرده بود. در دهکده زلزله زده، شیوانا سراغ مرد جوانی را گرفت که لقبش آرام ترین انسان روی زمین بود.
وقتی به منزل آرام ترین انسان رسیدند دوست بیمار شیوانا جوانی را دید که درون کلبه ای چوبی ساکن شده است و مشغول نقاشی روی پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب به شیوانا نگریست و در مورد زندگی آرامترین انسان پرسید.
دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده؟
يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس ميگذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها یک نفر بهترین جواب را داد. برای دیدن جواب ادامه را ببینید!:
More »

Categories
Tag Cloud
Blog RSS
Comments RSS
Last 50 Posts
Back
Back
Void
Life « Default
Earth
Wind
Water
Fire
Light 