…نوری متحرک به سویش آمد که دنباله آن به آسمان کشیده شده بود. این نور به وی نزدیک شد، وجودش را گرفت و به داخل وجودش، به مغزش، به قلبش و به روحش وارد شد.
محمد لرزید؛ عرق بر تمام وجودش نشست. روحش به سان کبوتری که به اضطراب افتد، تکان های شدید خورد. حرارت عجیبی در وجودش پدید آمد که بعدها آن را این گونه بیان کرد: «احساس کردم مرگ بر جسمم و زندگی ملایم و لطیفی بر قلب و روحم چیره شد.»
در سرش دوار و در گوشش طنین افتاد؛ یک مرتبه از میان نور «صدایی» شنید که گفت: محمد!…
محمد مضطرب جواب داد: کیست؟…
صدایی از میان نور گفت: جبرئیل.

Categories
Tag Cloud
Blog RSS
Comments RSS
Last 50 Posts
Back
Back
Void
Life « Default
Earth
Wind
Water
Fire
Light 